- اونقدرام دیگه سرد نیست.انگشتان پایش داغ بود، شکمش داغ بود، پشت گردنش داغ بود. میسوختم.."چرا تو همیشه داغی من همیشه سرد"- مگه سردت نیست؟ ایتالیا میخوای یا ادیداس.. اینم شلوارشه، کلاه میخوای؟؟ بزار برات یه روسری پیدا کنم..ساعت عدد 12.12 را نشان میداد. جاده تاریک بود و جز چند ماشین سنگین و ما ماشین دیگری در اتوبان نبود.- همه جاهایی که دوست داشتمو دارم رد میکنما...ایستادیم. آسمان پر از ستاره بود.- اوندب اصغره، دب اکبر، ستاره ی قطبی.. وقتی باید میگرفتم تلسکوپو نگرفتم.اسم این تغییر بزرگ...بود؟
برچسب:
نویسنده: بردیا باقریان
تاريخ: يکشنبه
11 مرداد
1405 ساعت: 22:14